|
اصلاح 89 دانشگاه رامین | ||||
|
[ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 12:27 ] [ محسن سواری ]
[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 18:9 ] [ حسن حسینی ]
به نام خردانسان
۲۵۰۰سل پیش ساسله ای به نام هخامنش دراین سزمین حکومت کردند۲۰۰سال به مردم ایران وسایرکشورهاخدمات دادند ازجمله این خدمات ۱-بیمه کردن کارگران ۲-۵برابرحقوق دادن به زنان باردار ۳-مرزبین زن ومردراحفظ کردن ۴-مرزبین انسان وحیوان راحفظ کردن که الان درکشورمایک انسان به اندازه یک بزهم ارزش نداردمدرک:دربلژیک ۲۴دانش اموزمی میرد۳روزعزای عمومی اعلام می شودایران سالیانه هزاران انسان براثربی توجهی مسولان می میردنمونش اتش گرفتن معلولان دربوشهر سقوط مکررهواپیماهاوهزاران حادثه دیگرازجمله فاجعه شرم اورکهریزک توسط سپاهیان ۵-نجات۴۰۰۰ یهودیان ازدست مزدوران وایجادزندگی دوباره برا انها ۶-ازادبودن درانتخاب دین خود [ دوشنبه هفتم فروردین 1391 ] [ 13:37 ] [ حسن حسینی ]
به نام خردانسان
۲۵۰۰سل پیش ساسله ای به نام هخامنش دراین سزمین حکومت کردند۲۰۰سال به مردم ایران وسایرکشورهاخدمات دادند ازجمله این خدمات ۱-بیمه کردن کارگران ۲-۵برابرحقوق دادن به زنان باردار ۳-مرزبین زن ومردراحفظ کردن ۴-مرزبین انسان وحیوان راحفظ کردن که الان درکشورمایک انسان به اندازه یک بزهم ارزش نداردمدرک:دربلژیک ۲۴دانش اموزمی میرد۳روزعزای عمومی اعلام می شودایران سالیانه هزاران انسان براثربی توجهی مسولان می میردنمونش اتش گرفتن معلولان دربوشهر سقوط مکررهواپیماهاوهزاران حادثه دیگرازجمله فاجعه شرم اورکهریزک توسط سپاهیان ۵-نجات۴۰۰۰ یهودیان ازدست مزدوران وایجادزندگی دوباره برا انها ۶-ازادبودن درانتخاب دین خود [ دوشنبه هفتم فروردین 1391 ] [ 13:37 ] [ حسن حسینی ]
باسلام وعرض تبریک به مناسبت امدن سال نو
البته سالی که نکوست ازبهارش پیداست یاهمان بزک نمیر بهار میاد خربزه با خیار میاد ...!!!؟ تامی تونیدازاین لحظات استفاده کنید اسپندرفت وپروردین امد حتمایکی ازاستانهای مسافرتی تون شیرازباشه اون فقط بازدیدازتخت جمشیدوپاسارگاد ونقش ریتم
[ پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 ] [ 12:27 ] [ حسن حسینی ]
[ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ] [ 11:19 ] [ سید صابر حسینی چمنی ]
[ چهارشنبه دهم اسفند 1390 ] [ 20:58 ] [ محسن سواری ]
[ چهارشنبه دهم اسفند 1390 ] [ 20:54 ] [ محسن سواری ]
فرمون جنسی تاثیری در کاهش جمعیت سن سبز پسته ندارد
ادامه مطلب [ چهارشنبه دهم اسفند 1390 ] [ 20:49 ] [ محسن سواری ]
این هم چندتا عکس زیبا امیدوارم خوشتون بیاد
[ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 ] [ 21:0 ] [ فاطمه موسوی ]
A small crack appeared On a cocoon
روزي سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد.------------ --------- - A man sat for hours and watched Carefully the struggle of the butterfly To get out of that small crack of cacoon شخصي نشست و ساعت ها تقلاي پروانه براي بيرون آمدناز سوراخ كوچك پيله را تماشا كرد. ------------ --------- - Then the butterfly stopped striving It seemed that shewas exhausted and couidnot go on trying آن گاه تقلاي پروانه متوقف شد و به نظر مي رسيدكه خسته شده،و ديگر نمي تواند بهتلاشش ادامه دهد.------------ --------- - The man decided to helpthe poor creature He widened the crack by scissors The butterfly cameout of cocoon easily, but her body wasTiny and her wings werewrinkled آن شخص مصمم شد به پروانه كمك كندو با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد كرد.پروانه به راحتي از پيله خارج شد،اما جثه اش ضعيف و بال هايش چروكيده بودند. ------------ --------- - The man continued watching the butterfly He expected tosee her wings become her body But it did nothappen آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد .او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحكم شودو از جثه ي او محافظت كند.اما چنين نشد! ------------ --------- - As amatter of fact,the butterfly to crawl onThe ground for the rest of herlife, For she could never fly در واقع پروانه ناچار شد همه ي عمر را روي زمين بخزدو هر گز نتوانست با بال هايش پرواز كند. ------------ --------- - The kind man did not realize that God had arranged thelimitation of cocoon And also the struggle for butterfly to get out ofit so that a certain fluid could be discharged from herbody to enableher to fly afterward آن شخص مهربان نفهميد كهمحدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريزآن را خدا براي پروانه قرار داده بود،تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شودو پس از خروج از پيله به او امكان پرواز دهد.------------ --------- - Sometimes struggling isthe only thing we need to do گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم.
------------ --------- - IfGod had provided us with n easy life to live without any difficulties Thenwe become strong,and could not fly اگر خداوند مقرر مي كردبدون هيچ مشكلي زندگي كنيم،فلج مي شديم ،به اندازه ي كافي قوي نمي شديم و هرگز نمي توانستيم پرواز كنيم. ------------ --------- - I asked for strength,andHe provided mewith enough difficultiesTo become strong I asked forknowledge and He provided me من نيرو خواستم و خداوند مشكلاتي سر راهم قرار داد، تا قوي شوم.من دانش خواستم و خداوند مسايلي براي حل كردن به من داد.------------ --------- -
Iasked for prosperity and promotion and He provided me with abilitytothink and hands to work I asked for bravery ,nd He providedMe withabstacles to overcome من سعادت و ترقي خواستم و خداوند به منقدرت تفكر و زور بازو داد تا كار كنم.من شهامت خواستم و خداوند موانعي سر راهم قرار داد،تا آنها را از ميان بردارم. ------------ --------- - I asked for motivation,and He showed me eople who needed help Iasked for love and He provided me with opportunityTo give love toothers من انگيزه خواستم و خداوند كساني را به من نشان داد كه نيازمند كمك بودند.من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به ديگران محبت كنم.------------ --------- - I did not get what I wanted ButI was provided withwhat I needed
«من به آنچه خواستم نرسيدم...اما آنچه به آن نياز داشتم ،به من داده شد.» ------------ --------- - Donot worry,fightWith difficulties and be sureThat you canprevail over them نترس با مشكلات مبارزه كنو بدان كه مي تواني بر آنها غلبه كني. [ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 ] [ 20:33 ] [ فاطمه موسوی ]
چون تير رها گشتـه ز چلّـه شده ايم! مهمان شمــا در شب چلّـه شده ايم! از برکت ايـن سفــره ی الــوان شما تا خرخره خورده، چاق و چلّـه شده ايم! [ چهارشنبه سی ام آذر 1390 ] [ 15:35 ] [ حسن حسینی ]
مطلبی درباره شبیه سازی انسان
ادامه مطلب [ چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390 ] [ 11:28 ] [ سید صابر حسینی چمنی ]
[ یکشنبه سوم مهر 1390 ] [ 11:36 ] [ محسن سواری ]
زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد.
اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادهایم را ثبت میكند تا بعداً تك تك آنها را بهرخم بكشد.
به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یك خدا كه مثل مأموران دولتى.
ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه حس كردم زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یك جاده ناهموار! اما خوبیش به این بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب مىزد. آن روزها كه من ركاب مىزدم و او كمكم مىكرد، تقریباً راه را مىدانستم، اما ركاب زدن دائمى، در جادهاى قابل پیش بینى كسلم مىكرد، چون همیشه كوتاهترین فاصلهها را پیدا مىكردم.
یادم نمىآید كى بود كه به من گفت جاهایمان را عوض كنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سراو ركاب مىزدم. حالا دیگر زندگى كردن در كنار یك قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت.
او مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در كوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از این گذشته میتوانست با حداكثر سرعت براند، او مرا در جادههاى خطرناك و صعبالعبور، اما بسیار زیبا و با شكوه به پیش مىبرد، و من غرق سعادت مىشدم.
گاهى نگران مىشدم و مىپرسیدم، «دارى منو كجا مىبرى» او مىخندید و جوابم را نمىداد و من حس مىكردم دارم كم كم به او اعتماد مىكنم.
بزودى زندگى كسالت بارم را فراموش كردم و وارد دنیایى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى كه مىگفتم، «دارم مىترسم» بر مىگشت و دستم را مىگرفت.
او مرا به آدمهایى معرفى كرد كه هدایایى را به من مىدادند كه به آنها نیاز داشتم. هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى. آنها به من توشه سفر مىدادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا. و ما باز رفتیم و رفتیم..
حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: «همهشان را ببخش. بار زیادى هستند. خیلى سنگیناند!» و من همین كار را كردم و همه هدایا را به مردمى كه سر راهمان قرار مىگرفتند، دادم و متوجه شدم كه در بخشیدن است كه دریافت مىكنم. حالا دیگر بارمان سبك شده بود. او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود. او مىدانست چطور از پیچهاى خطرناك بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز كند..
من یاد گرفتم چشمهایم را ببندم و در عجیبترین جاها، فقط شبیه به او ركاب بزنم.
این طورى وقتى چشمهایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مىبردم و وقتى چشمهایم را مىبستم، نسیم خنكى صورتم را نوازش مىداد.
هر وقت در زندگى احساس مىكنم كه دیگر نمىتوانم ادامه بدهم، او لبخند مىزند و فقط مىگوید،
«ركاب بزن....» [ سه شنبه چهاردهم تیر 1390 ] [ 11:28 ] [ محسن سواری ]
یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش
تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.
آن روز با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.
بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا اینکه رگه ی آبی دید که از روی سنگی جاری بود. خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت.
چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پر کرد.
اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت. چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند.
این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت.
ولی دیگرجریان آب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود. خان شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند:
یک دوست، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.
و بر بال دیگرش نوشتند:
هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است. [ سه شنبه چهاردهم تیر 1390 ] [ 11:3 ] [ محسن سواری ]
یک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد. الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت . ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت کرد.
ملا نمی دانست که خر از پله بالا می رود، ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی آید. هر کاری کرد الاغ از پله پایین نیآمد. ملا الاغ را رها کرد و به خانه آمد که استراحت کند. در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد. وقتی که دوباره به پشت بام رفت، می خواست الاغ را آرام کند که دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی شود. برگشت.
بعد از مدتی متوجه شد که سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف چوبی آویزان شده، و سرانجام الاغ از سقف به زمین افتاد و مرد!
ملا نصر الدین با خود گفت لعنت بر من که نمی دانستم اگر خر به جایگاه رفیع و بالایی برسد هم آنجا را خراب می کند و هم خودش را از بین می برد. [ سه شنبه چهاردهم تیر 1390 ] [ 10:59 ] [ محسن سواری ]
تاريخچه زعفران زعفران با نام علمي كركوس ساتيوس Crocus Sativus از خانواده زنبقيان Iridaceae مي باشد. در برخي منابع، مثلا در دائره المــعارف آمريكانا Americana Encyclopedia ذكر شده است كه اين كلمه از كريكوس Corycus كه نام منطقه اي در سيليسيا Cilicia واقع در شرق مديترانه مي باشد گرفته شده است. عده اي مبداء زعفران را ايالت قديم ماد ايران مي دانند، برخي از محققين نيز خاستگاه زعفران را در منطقه وسيعتري از كره زمين شامل يونان، تركيه، آسياي صغير و ايران مي دانند. گياهشناسي
اندامهاي مختلف گياه زعفران تكثير زعفران از طريق ايجاد پيازچه هاي جديد كه از پياز مادر توليــد مي شود صورت مي گيرد. پياز زعفران در ماههاي تابستان به صورت غيرفعال و راكد در زمين باقي مي ماند و رشد دوباره خود را در حدود پايان تابستان شروع مي نمايد. بر طبق گزارشات موجود چندين واريته شناخته شده در كشورهاي مختلف كشت مي گردد. تقسيم بندي انواع زعفران در ايران معمولاً زعفران توليدي به چند شكل تقسيم بندي مي شود. يكي از اصطلاحاتي كه از ديرباز در اين زمينه مورد استفاده قرار مي گرفته زعفران دخترپيچ است. اين نوع زعفران شامل قسمت كلاله و خامه، (قسمت سرخ و قسمت سفيد يا زردرنگ زعفران) مي باشد كه در فارسي به آن زعفران دستهاي نيز گفته ميشود، و در خارج از كشور آن را به عنوان زعفران Bunch (دسته اي) يا Red & White(سرخ و سفيد) مي شناسند. در واقع قسمت قرمز دراين نوع زعفران بايدبين 75-70% باشد و قسمت ريشه يا كنج آن حدود30-25% است. برخلاف نتايج بررسيهاي علمي و آناليزهاي انجام شده برخي تصور مي كنند زعفران دستهاي و حتي ريشه يا كنج داراي عطر بيشتري است. اين كاملاً اشتباه است، زيرا منشا مواد موثره زعفران (كروسين، پيكرو كروسين و سافرانال، مخصوصاً كروسين موجود در قسمت زردي(كنج) زعفران، كلاله آن است و مواد مذكور در اثر حركت در بافت گياهي از كلاله به آنجا انتقال پيدا كرده اند، خود زردي(كنج) نه تنها داراي مقدار قابل توجهي از آنها نيست(در مقايسه باكلاله) بلكه كروسين موجود در آن صفر است. از نظر عطر نيز تنها به اين علت كه به سبب نوع بافت گياهيش امكان جذب رطوبت بيشتري از كلاله دارد، معطرتر بهنظر ميرسد. وقتي زعفران سرگل را از زعفران دستهاي جدا ميكنيم، قسمت ريشه يا سفيد كه در فارسي به آن كنج يا سفيد زعفران و در اروپا به آن white (سفيد) يا style (خامه)گفته ميشود،جدا ميشود و در واقع نمي توانيم آن را زعفران تلقي كنيم. اين ماده كنج زعفران ناميده مي شود و تعريف زعفرن را شامل آن نميدانيم. از تقسيم بنديهاي ديگري كه وجود دارد تقسيم بندي است كه توسط بعضي از شركتها مورد استفاده قرار گرفته و در آن زعفران برمبناي كيفيت به درجه هايي تحت عناوين 1و 2و3 يا 1و2و3و4 و همينطور حروف انگليسي مثل A،B و C درجه بندي شده اند. اينها استانداردهاي كارخانهاي هستند، و اميدواريم در آينده پايگاه زعفران بتواند با كمك موسسات ذيربط مثل مؤسسه استاندارد و اتحاديه صادركنندگان و ساير بخشها يك نامگذاري واحد را براي زعفران ايران رايج نمايد. [ دوشنبه سیزدهم تیر 1390 ] [ 19:51 ] [ فاطمه موسوی ]
آنچه جذاب است سهولت نیست
دشواری هم نیست دشواری رسیدن به سهولت است [ دوشنبه نهم خرداد 1390 ] [ 13:39 ] [ سید صابر حسینی چمنی ]
- مردي تردست كه با جواني ساده دل اما آزمند همسفر شده بود و به مقدار پولش پي برده بود به او چنين پيشنهادي كرد: تردست:دوست داري پولت را دو برابر كنم؟؟ ساده دل:چه بهتر از اين. تر دست:يك شرط دارد هر بار كه پولت را دو برابر كنم بايد 800 تومان به من بدهي قبول ميكني؟؟ ساده دل شرط را پذيرفت اما پس از 3 بار همه ي پولهايش را از دست داد!! اين جوان ساده دل قبل از اين شرط بندي چند تومان با خود داشته است؟؟ *********************** 2- در زمان قديم كه روستاييان محصولات خودشان را به ميدان براي فروش مي آ وردند يك زن روستايي يك سبد تخم مرغ به ميدان آورده كه بفروشد. [ پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390 ] [ 15:59 ] [ قنبری ]
|
||||
| [ طراحی : روز گذر ] [ Weblog Themes By : roozgozar ] | ||||